الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

30

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) عبّاد بن بشر گفت : تو حتما جاسوس آنها هستى . آنگاه با شلاق به جان وى افتاد و گفت : راستش را بگو و الا گردنت را مىزنم ! اعرابى گفت : اگر راستش را بگويم به من امان مىدهى ؟ گفت : بله . اعرابى جريان كار خويش را تعريف كرد و گفت : يهوديان خيبر دچار رعب و وحشت شده‌اند . آنان مىترسند كه همان بلايى را كه بر سر يهوديان يثرب آورده‌ايد ، بر سر آنها بياوريد . عبّاد او را نزد پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله برد و آن حضرت را از ماجرا آگاه كرد . عمر بن خطاب گفت : گردنش را بزن ! ( 2 ) عبّاد گفت : او را امان داده‌ام . رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود : او را با خود نگاه دار و عبّاد او را با طنابى بست . « 1 » گفته‌اند : هنگامى كه كنانة بن ابى الحقيق نزد قبيلهء غطفان رفت ، آنها با او پيمان بستند در حالى كه رئيس آنها عيينة بن حصن بود . آنان كه حدود چهار هزار نفر بودند ، سه روز قبل از رسيدن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به خيبر ، وارد قلعه‌هاى نطاة شدند . « 2 » ( 3 ) راهنماى سپاه اسلام آنها را از بين دو درهء حياض و سرير كه از نزديكترين دره‌ها به خيبر بودند ، عبور داد . سپس آنها را از بين شقّ و نطاة عبور داد تا بر خيبر مشرف شدند . « 3 » در آنجا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به اصحابش فرمود : بايستيد . سپس فرمود : همه با هم بگوييد : « اى پروردگار آسمان‌هاى هفتگانه و آنچه كه زير آنها قرار دارد و اى پروردگار زمين‌هاى هفتگانه و آنچه كه در بر گرفته است و اى پروردگار بادها و آنچه كه مىپراكنند ، ما خير و خوبى اين منطقه و خير اهل آن و خير آنچه كه در آن است را از تو مىخواهيم و از شر اين منطقه و شر آنچه كه در آن است به تو پناه مىبريم . » « 4 »

--> ( 1 ) . همان ، ج 2 ، ص 640 - 641 . بقيّه اين خبر چنين است : هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد خيبر شد ، اسلام را بر اين مرد عرب عرضه كرد و فرمود : سه بار تو را به اسلام دعوت مىكنم كه اگر نپذيرى اين طناب از گردنت خارج نخواهد شد ، مگر اينكه تو را به بالاى دار خواهد برد ! امّا اعرابى اسلام آورد و نجات يافت . ( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 650 . در اين مورد ابن اسحاق هم مىنويسد : براى من نقل شده است كه وقتى غطفان از فرود آمدن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در كنار قلعهء خيبر آگاه شدند ، خود را آماده ساخته و حركت كردند تا از يهوديان حمايت كنند . آنها يك منزل را طى كردند كه شنيدند اموال و خانوادهء آنها مورد تهديد واقع شده است ، براى همين به اقامتگاه خويش بازگشتند تا از اموال و خانواده‌هاى خويش محافظت كنند و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را با اهل خيبر تنها گذاشتند . به نقل از سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 344 و نظير آن در الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 164 و در چاپ جديد صفحهء 253 آمده است . ( 3 ) . تقريبا در 180 كيلومترى مدينه قرار دارد ، چنان كه در التنبيه و الاشراف ، ص 222 آورده است . ( 4 ) . ابن اسحاق آن را با سند خود در سيره ، ص 3433 آورده و شيخ مفيد به نقل از وى در ارشاد ، ص 124 و طبرسى در مجمع البيان ، ج 9 ، ص 181 و از او در بحار الانوار ، ج 21 ، ص 1 آمده است و حلبى آن را در مناقب ، ج 1 ، ص 204 به نقل واقدى آورده است .